تبليغاتX
نوامبر بارانی
لیلی،رفتن است

 

خدا گفت:لیلی یک ماجراست،ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت:تنها یک اتفاق است.بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند،نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد،رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت:لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش.

خدا گفت:لیلی،رفتن است.عبور است و رد شدن.

شیطان گفت:ماندن است.فرو رفتن در خود.

خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون،زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

 

 

 

لیلی، نام دیگر آزادی

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد.

دل،زنجیر شد،زن،زنجیر شد.دنیا پراز زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر امّا بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پُر بود.

خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی،مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.

 

 

برگرفته از کتاب:لیلی نام تمام دختران زمین است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 23:51  توسط آیدا | 

پند

معلم در کلاس مشغول نصیحت کردن دانش آموزان ( بچه ها به پدر مادرتون احترام بگذارید مبادا بی احترامی کنید . خصوصن مادران . چون بهشت زیر پای مادرانه ) که صدای در کلاس کلامش را برید . سرایدار بود . ( آقا تلفن کارتون داره )

( کیه مگه نگفتی سر کلاسم ؟! )

( میگن مادرتونه از خانه سالمندان )

نویسنده : مجید دانشفر

+++++++++++++++++++++++++++

آشغال ها

زن گفت ( نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پاره اش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می داره ) مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت ( دیگه کارشون تمومه . فردا باید جنازه هاشون رو شهرداری گوشه و کنار خیابون جمع کنه ) و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیترزدند ( مرگ خانواده ای ۵ نفره بر اثر مسمویت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی )

نویسنده : نیلوفر هاتف رستمی

+++++++++++++++++++++++++

 

بوی سوپ

بینی اش را خاراند و گفت : بوی سوپ وسوسه ات نکند . شاید خانواده یک گارسون گرسنه بمانند . پسرم مگس بودن سخته .

نویسنده : آرش شفایی

++++++++++++++++++++++++

 

 

مستطیل

- آفرین پسرم این که کشیدی اسمش چیه ؟

ـ قبر مامان.

- نه عزیزم اسمش مستطیله.

- دوستم میگه قبر مامانه.

- کدوم دوستت عزیزم؟

- همون که اونروز دم مهد کودک بوسش کردی.

- یادم نیست.

- یادت نیست؟ همونکه خیلی دوستت داره. امروز یه

کو کو بهش دادم بوسش کرد. مامان؟ فردا برام بیشتر

غذا میذاری؟

نویسنده: بهاره اله بخش زاده

++++++++++++++++++++++++

 

 

http://smsdastan.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:14  توسط آیدا | 

( . . . )

پسر زیر مشت ولگد پدر آخ وناله می کرد . بعد از اینکه کتک مفصلی خورد به کنج اتاق رفت و زانو در بغل خیره به تلویزیون ساکت ماند . پدر ( خاک تو سر دست و پا چلفتی ات بکنند . همین الان پیداش می کنی مگه نه مو می دونم و تو ) پسر ساعتی به دیوار خیره ماند . پدر ( بلند شو به سعید بگو گمش کردم . آقام گقته اگه میشه رام بنداز تا فردا . امروز خیلی خمارم )

نویسنده : آرش قلعه گلاب

++++++++++++++++++++++++++

glx

اول خط منتظر مسافر بود که دید از تو کاپوت دود بلند میشه . . .

... حالا بعد از ۲۰دقیقه یک جی ال ایکس سوخته براش مونده بود وپنج قسط باقیمونده از خریدش . کنار خیابان مات جی ال ایکس بود که زنگ اس ام اس افکارش رو پاره کرد. فکر کرد شاید زنش باشه، اما اس ام اس تبلیغاتی بود: ( فروش ویژه محصولات ایران خودرو : پژو جی ال ایکس )

نویسنده : مهدی پور امین

++++++++++++++++++++++++++

گل

دیوونه وار عاشق فوتبال بود. اونقدر که موقع تماشای مسابقه تیمش از تلویزیون یک لحظه هم آروم و قرار نداشت. چنان جنب و جوش می کرد که انگار خودش تو زمینه. ( برو جلو . . . پاس بده . . . دِ بده دیگه . . . چپ.. بده چپ . . . حالا سانتر کن . بلندددد . . . سر بزن . . . هِد . . .) خودش هم همراه بازیکن پرید بالا که سَر بزنه که ویلچر از زیر پایش در رفت و با صورت به زمین خورد . توپ توی گل بود و اشک تو صورت پسرک .

نویسنده : مهدی پورامین

+++++++++++++++++++++++++++

شانس

شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم؛ بدو به سمت خاکریز می رفتیم. از زمین و آسمون آتیش دشمن می بارید . اونقدر که توی یه لحظه کلاه از سرم افتاد. علی داد زد:( کلاتو وردار..! ). دولا شدم کلاه رو بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهام رد شد و پوست سرم رو خراش داد. برگشتم به علی بگم: پسر! عجب شانسی آوردم . . .!

گلوله تو پیشونی علی بود .

نویسنده : مهدی پورامین

+++++++++++++++++++++++++++

( سفر )

باد زوزه کشید. برف، رد پای مسافر را پوشاند و زن که هنوز دست تکان می داد آرام آرام پشت بخار پنجره محو شد.

نویسنده : شیوا رمضانی

+++++++++++++++++++++++

ارث

براي ديدنش هر روز مي آمدند . خوشحال بود كه همه به خاطر او از راه دور آمده اند . همه خودشان را آماده كرده بودند . وقتي رفت هيچكس تحويلش نگرفت .

نوييسنده : ميثم محمدي

++++++++++++++++++++++++++

مسیر

مرد تمام مسیر اخم هایش را از هم باز نکرد و حتی یک کلمه با زنش حرف نزد . نزدیکی خانه زن همسایه را دیدند و کمی بعد از او جدا شدند . مرد تا خانه یکریز با زنش حرف زد و برایش لطیفه تعریف کرد .

نویسنده : طیبه حمیدی

++++++++++++++++++++++++++

 

مغرور

مجذوب شخصی شدم که مغرورانه راه می رفت . ناخودآگاه صحبتی را از افرادی که درباره او می زدند شنیدم ( در مستی تجاوز کرده )

نویسنده : احمد آلبوطاهر

++++++++++++++++++++++++++

نقطه

نویسنده پیر قلم را بر روی کاغذ قرار داد تا خاطراتش را بنویسد . قلم از دستش افتاد و نقطه ای بر صفحه باقی ماند .

نویسنده : احمد آلبو طاهر

++++++++++++++++++++++++++

 

خواب

من به او مواد دادم او ناموسش را معرفی کرد . ناموسش را دیدم زیبا ، دلربا ، و خوش اندام بود . اسمش ایران بود .

نویسنده : احمد آلبوطاهر

+++++++++++++++++++++++++

خودکشی

این دفعه سوم است که خودکشی می کنم . کاش ایندفعه هم نجات پیدا کنم .

نویسنده : ابوالفضل کیخواه

 

++++++++++++++++++++++++++

( . . . )

داشتم اولین نامه ای را که برام نوشته بود می خواندم ، عاشقانه ترین نامه ای که در طول عمرم خوانده بودم که ناگهان صدای زنگ در رشته افکارم را پاره کرد . پستچی احضاریه دادگاه را آورده بود .

نویسنده : ابوالفضل کیخواه

++++++++++++++++++++++++++

( . . . )

با اینکه سال ها عاشقش بودم نمی دانستم او عاشق صمیمی ترین دوست من است . چقدر هر سه مان تنهاییم .

نویسنده : سجاد حقیقت

+++++++++++++++++++++++++++

( . . . )

چراغ سر در خانه مان وقتی خاموش شد ، کوچه در تاریکی محض فرو رفت . کاش با بچه های محل چراغ سر تیرک را نشکسته بودم شاید . . .

نویسنده : سجاد حقیقت

+++++++++++++++++++++++++++

 

http://smsdastan.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:53  توسط آیدا | 
بر گرفته از سایت (نخستین جشنواره اس ام اسی داستان کوتاه):

رقص

بند پوتین را صفت کرد و بعد از ادای احترام نظامی با مارش نظامی روی حسد خود رقصید .

نویسنده : محدرضا طاهر نسب

+++++++++++++++++++++++++

خودکشی 

( دکتر چه نوع مرگی . حق انتخاب با شماست . فقط بعد از من زمین می چرخد ؟ )

( حتماً عزیزم . حتماً )

نویسنده : یاسر اکبریان

++++++++++++++++++++++++

دکمه جا افتاده

( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم )

( آره . آره . چه روز قشنگی بود )

( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ )

( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . )

( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . )

سکوت بعد از چند دقیقه .

( راستی اسمت چی بود ؟ )

نویسنده : خسرو نخعی

+++++++++++++++++++++++

پدر

( پدرتون چیزی گم کردن ، اون طور زل زدن به زمین ؟ )

( کجا ؟ )

( اونجا . ظاهرا زیر لبی فحش هم می دن )

( ایشون دارن نماز می خونن )

( اها )

نویسنده : خسرو نخعی

+++++++++++++++++++++++++

انتظار

پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند .

نویسنده : کرم رضا تاج مهر

+++++++++++++++++++++++++

فکر مشترک میان مسافر اتوبوس و سگی سیاه
(یعنی اونم منو می‌بینه؟)

نویسنده : میلاد ظریف

++++++++++++++++++++++

در آغوش ماه

هوا تاریک تاریک بود . در آسمان غلغله ای بپا شده بود . ستاره ها به یکدیگر چشمک می زدند و ریز ریز می خندیدند . ماه پیدایش نبود رفته بود گوشه ای از آسمان پشت یک تکه ابر . لحظه ای بعد ماه بیرون آمد . به همراه دو ستاره ساقدوش و خرامان خرامان در آسمان قدم زد . ستاره ها برای ماه کل کشیدند و روی سرش خرده ستاره پاشیدند . ماه می درخشید و به همه نور تعارف می کرد . خورشید میان حجله ای از ابر منتظر نشسته بود . ماه به او پیوست . عروسی ماه وخورشید دیدنی بود .

نویسنده : طیبه حمیدی

++++++++++++++++++++++++

 

رفتن

مرد می رفت ، زن ایستاد ، گریه کرد ، مرد ایستاد ، خندید ، خندیدند ، رفتند ، مرد ایستاد ، زن رفت ، رفت که رفت ، مرد اما گریه نکرد .

نویسنده : بهراد امامی

+++++++++++++++++++++++++

درک حقیقت

( بابام دیروز مرد . دیوار چاه ریخت رو سرش )

( خدا رحمتش کنه . می خوای چی کار کنی ؟ )

( نمی دونم . . . شاید نیام مدرسه خداحافظ )

نویسنده : بابک هدایتی

++++++++++++++++++++++++++

http://smsdastan.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:54  توسط آیدا | 

نوروز

بر گرفته از سایت:فرهنگسرا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط آیدا | 
                                   

 

 

 

سال نو مبارک...همراه با بهترین آرزوها برای همگی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:27  توسط آیدا | 

ولنتاین

هر ساله 14 فوريه روز ولن تاين ناميده مي شود و در آن روز دوستداران براي اثبات عشق و دوستي خود به يکديگر هديه هايي مثل شکلات وجواهراتي به شکل قلب و يا حتي نامه مي دهند.

در بعضي از کشورها مثل آمريکا بيشتر مردم در چنين روزي لباسهايي به رنگ قرمز به تن مي کنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط آیدا | 

در هیاهوی بازار زمان

 

در کشمکش هر روز این مردمان

 

من به چه می اندیشم؟

 

به یک جرعه آب و به نان

 

 

در کشاکش داغ عشقهای رنگین

 

با تپشی کودکانه و شیرین

 

ز چه می هراسم؟

 

ز آن نگاه روزهای دیرین

 

 

تمام حرف و زندگی ام در سه چیز است

 

بنی آدم همیشه برای این سه در ستیز است

 

و اما آن سه؟آب،نان،عشق

 

و هوا هم  گر عشق باشد عزیز است

 

 

1384

فکر میکنم دو سال پیش خیلی خوش بین بودم!!حالا فکر میکنم آدمها واسه نون سر می بُرن!

عشق هم که...!افسوس...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:5  توسط آیدا | 

یک

 

 

گفتی

 

دوستت دارم و

 

من

 

به خیابان رفتم.

 

فضای اتاق

 

برای پرواز کافی نبود

.

 

 

دو

 

عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد.

 

 

سه

 

دو سال است که می دانم

 

بی قراری چیست

 

درد چیست

 

مهربانی چیست

 

دو سال است که می دانم

 

آواز چیست

 

راز چیست

 

 

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

 

امروز من دو ساله می شوم.

 

 

چهار

 

ایستاده ام

 

در اتوبوس

 

چشم در چشم های ناگفتنی اش.

 

یک نفر گفت:

 

« آقا

 

جای خالی

 

بفرمایید »

 

 

چه غمگنانه است

 

وقتی در باران

 

به تو چتر تعارف کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:44  توسط آیدا | 

غروبِ سردِ پائیزی...

 

من،تو،نگاه...

 

نگاهت بر من افتاد

 

باور نمی کردم،تو گفتی...ولی من!باور نمی کردم

 

اشکهایم مانع از دیدن نگاه تو شد و اینکه من بفهمم

 

و باور کنم که آیا نگاهت همیشه به من دروغ گفته است؟!

 

برگها به روی زمین می خوردند

 

تو گام برداشتی

 

رفتی...

 

در هوای ابری

 

آسمان سخت گرفته بود...و دلِ من...

 

تو رفتی...

 

تو رفتی و با هر قدمت برگها را لگد کردی

 

و نمی دانستی که با هر قدمت دلِ مرا له می کنی

 

تو رفتی...

 

من ضجه زدم

 

و آسمان بارید!!!

 

اولین دست نوشته ام در 5/آبان/1383

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:40  توسط آیدا |