![]() |
![]() |
|
|
( . . . ) پسر زیر مشت ولگد پدر آخ وناله می کرد . بعد از اینکه کتک مفصلی خورد به کنج اتاق رفت و زانو در بغل خیره به تلویزیون ساکت ماند . پدر ( خاک تو سر دست و پا چلفتی ات بکنند . همین الان پیداش می کنی مگه نه مو می دونم و تو ) پسر ساعتی به دیوار خیره ماند . پدر ( بلند شو به سعید بگو گمش کردم . آقام گقته اگه میشه رام بنداز تا فردا . امروز خیلی خمارم ) نویسنده : آرش قلعه گلاب ++++++++++++++++++++++++++ glx اول خط منتظر مسافر بود که دید از تو کاپوت دود بلند میشه . . . ... حالا بعد از ۲۰دقیقه یک جی ال ایکس سوخته براش مونده بود وپنج قسط باقیمونده از خریدش . کنار خیابان مات جی ال ایکس بود که زنگ اس ام اس افکارش رو پاره کرد. فکر کرد شاید زنش باشه، اما اس ام اس تبلیغاتی بود: ( فروش ویژه محصولات ایران خودرو : پژو جی ال ایکس ) نویسنده : مهدی پور امین ++++++++++++++++++++++++++ گل دیوونه وار عاشق فوتبال بود. اونقدر که موقع تماشای مسابقه تیمش از تلویزیون یک لحظه هم آروم و قرار نداشت. چنان جنب و جوش می کرد که انگار خودش تو زمینه. ( برو جلو . . . پاس بده . . . دِ بده دیگه . . . چپ.. بده چپ . . . حالا سانتر کن . بلندددد . . . سر بزن . . . هِد . . .) خودش هم همراه بازیکن پرید بالا که سَر بزنه که ویلچر از زیر پایش در رفت و با صورت به زمین خورد . توپ توی گل بود و اشک تو صورت پسرک . نویسنده : مهدی پورامین +++++++++++++++++++++++++++ شانس شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم؛ بدو به سمت خاکریز می رفتیم. از زمین و آسمون آتیش دشمن می بارید . اونقدر که توی یه لحظه کلاه از سرم افتاد. علی داد زد:( کلاتو وردار..! ). دولا شدم کلاه رو بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهام رد شد و پوست سرم رو خراش داد. برگشتم به علی بگم: پسر! عجب شانسی آوردم . . .! گلوله تو پیشونی علی بود . نویسنده : مهدی پورامین +++++++++++++++++++++++++++ ( سفر ) باد زوزه کشید. برف، رد پای مسافر را پوشاند و زن که هنوز دست تکان می داد آرام آرام پشت بخار پنجره محو شد. نویسنده : شیوا رمضانی +++++++++++++++++++++++ ارث براي ديدنش هر روز مي آمدند . خوشحال بود كه همه به خاطر او از راه دور آمده اند . همه خودشان را آماده كرده بودند . وقتي رفت هيچكس تحويلش نگرفت . نوييسنده : ميثم محمدي ++++++++++++++++++++++++++ مسیر مرد تمام مسیر اخم هایش را از هم باز نکرد و حتی یک کلمه با زنش حرف نزد . نزدیکی خانه زن همسایه را دیدند و کمی بعد از او جدا شدند . مرد تا خانه یکریز با زنش حرف زد و برایش لطیفه تعریف کرد . نویسنده : طیبه حمیدی ++++++++++++++++++++++++++ مغرور مجذوب شخصی شدم که مغرورانه راه می رفت . ناخودآگاه صحبتی را از افرادی که درباره او می زدند شنیدم ( در مستی تجاوز کرده ) نویسنده : احمد آلبوطاهر ++++++++++++++++++++++++++ نقطه نویسنده پیر قلم را بر روی کاغذ قرار داد تا خاطراتش را بنویسد . قلم از دستش افتاد و نقطه ای بر صفحه باقی ماند . نویسنده : احمد آلبو طاهر ++++++++++++++++++++++++++ خواب من به او مواد دادم او ناموسش را معرفی کرد . ناموسش را دیدم زیبا ، دلربا ، و خوش اندام بود . اسمش ایران بود . نویسنده : احمد آلبوطاهر +++++++++++++++++++++++++ خودکشی این دفعه سوم است که خودکشی می کنم . کاش ایندفعه هم نجات پیدا کنم . نویسنده : ابوالفضل کیخواه ++++++++++++++++++++++++++ ( . . . ) داشتم اولین نامه ای را که برام نوشته بود می خواندم ، عاشقانه ترین نامه ای که در طول عمرم خوانده بودم که ناگهان صدای زنگ در رشته افکارم را پاره کرد . پستچی احضاریه دادگاه را آورده بود . نویسنده : ابوالفضل کیخواه ++++++++++++++++++++++++++ ( . . . ) با اینکه سال ها عاشقش بودم نمی دانستم او عاشق صمیمی ترین دوست من است . چقدر هر سه مان تنهاییم . نویسنده : سجاد حقیقت +++++++++++++++++++++++++++ ( . . . ) چراغ سر در خانه مان وقتی خاموش شد ، کوچه در تاریکی محض فرو رفت . کاش با بچه های محل چراغ سر تیرک را نشکسته بودم شاید . . . نویسنده : سجاد حقیقت +++++++++++++++++++++++++++
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط آیدا |
|
|
بر گرفته از سایت (نخستین جشنواره اس ام اسی داستان کوتاه):
رقص بند پوتین را صفت کرد و بعد از ادای احترام نظامی با مارش نظامی روی حسد خود رقصید . نویسنده : محدرضا طاهر نسب +++++++++++++++++++++++++ خودکشی ( دکتر چه نوع مرگی . حق انتخاب با شماست . فقط بعد از من زمین می چرخد ؟ ) ( حتماً عزیزم . حتماً ) نویسنده : یاسر اکبریان ++++++++++++++++++++++++ دکمه جا افتاده ( یادته پارسال که برف می اومد . با هم از روی ریل قطار گذشتیم ) ( آره . آره . چه روز قشنگی بود ) ( یادته یه گلوله برف ریختم تو یقه لباست ؟ ) ( وای هنوز که فکرش رو می کنم تنم یه جوری میشه ) ( موهاتو تازه رنگ کرده بودی . یه ژاکت صورتی تنت بود . ) ( تو هم یه کلاه بافتنی سفید سرت بود . چقدر بهت می اومد . ) سکوت بعد از چند دقیقه . ( راستی اسمت چی بود ؟ ) نویسنده : خسرو نخعی +++++++++++++++++++++++ پدر ( پدرتون چیزی گم کردن ، اون طور زل زدن به زمین ؟ ) ( کجا ؟ ) ( اونجا . ظاهرا زیر لبی فحش هم می دن ) ( ایشون دارن نماز می خونن ) ( اها ) نویسنده : خسرو نخعی +++++++++++++++++++++++++ انتظار پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید . چند ثانیه مانده به 5 باتری ساعت را کشید و چشم به راه ماند . نویسنده : کرم رضا تاج مهر +++++++++++++++++++++++++ فکر مشترک میان مسافر اتوبوس و سگی سیاه نویسنده : میلاد ظریف ++++++++++++++++++++++ در آغوش ماه هوا تاریک تاریک بود . در آسمان غلغله ای بپا شده بود . ستاره ها به یکدیگر چشمک می زدند و ریز ریز می خندیدند . ماه پیدایش نبود رفته بود گوشه ای از آسمان پشت یک تکه ابر . لحظه ای بعد ماه بیرون آمد . به همراه دو ستاره ساقدوش و خرامان خرامان در آسمان قدم زد . ستاره ها برای ماه کل کشیدند و روی سرش خرده ستاره پاشیدند . ماه می درخشید و به همه نور تعارف می کرد . خورشید میان حجله ای از ابر منتظر نشسته بود . ماه به او پیوست . عروسی ماه وخورشید دیدنی بود . نویسنده : طیبه حمیدی ++++++++++++++++++++++++ رفتن مرد می رفت ، زن ایستاد ، گریه کرد ، مرد ایستاد ، خندید ، خندیدند ، رفتند ، مرد ایستاد ، زن رفت ، رفت که رفت ، مرد اما گریه نکرد . نویسنده : بهراد امامی +++++++++++++++++++++++++ درک حقیقت ( بابام دیروز مرد . دیوار چاه ریخت رو سرش ) ( خدا رحمتش کنه . می خوای چی کار کنی ؟ ) ( نمی دونم . . . شاید نیام مدرسه خداحافظ ) نویسنده : بابک هدایتی ++++++++++++++++++++++++++ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:54 توسط آیدا |
|
|
نوروز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:7 توسط آیدا |
|
![]()
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:27 توسط آیدا |
|
|
ولنتاین هر ساله 14 فوريه روز ولن تاين ناميده مي شود و در آن روز دوستداران براي اثبات عشق و دوستي خود به يکديگر هديه هايي مثل شکلات وجواهراتي به شکل قلب و يا حتي نامه مي دهند. در بعضي از کشورها مثل آمريکا بيشتر مردم در چنين روزي لباسهايي به رنگ قرمز به تن مي کنند... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:33 توسط آیدا |
|
|
در هیاهوی بازار زمان در کشمکش هر روز این مردمان من به چه می اندیشم؟ به یک جرعه آب و به نان در کشاکش داغ عشقهای رنگین با تپشی کودکانه و شیرین ز چه می هراسم؟ ز آن نگاه روزهای دیرین تمام حرف و زندگی ام در سه چیز است بنی آدم همیشه برای این سه در ستیز است و اما آن سه؟آب،نان،عشق و هوا هم گر عشق باشد عزیز است 1384 فکر میکنم دو سال پیش خیلی خوش بین بودم!!حالا فکر میکنم آدمها واسه نون سر می بُرن! عشق هم که...!افسوس... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:5 توسط آیدا |
|
|
یک گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم. فضای اتاق برای پرواز کافی نبود . دو عشق پیچکی است که دیوار نمی شناسد. سه دو سال است که می دانم بی قراری چیست درد چیست مهربانی چیست دو سال است که می دانم آواز چیست راز چیست چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند امروز من دو ساله می شوم. چهار ایستاده ام در اتوبوس چشم در چشم های ناگفتنی اش. یک نفر گفت: « آقا جای خالی بفرمایید » چه غمگنانه است وقتی در باران به تو چتر تعارف کنند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:44 توسط آیدا |
|
|
غروبِ سردِ پائیزی... من،تو،نگاه... نگاهت بر من افتاد باور نمی کردم،تو گفتی...ولی من!باور نمی کردم اشکهایم مانع از دیدن نگاه تو شد و اینکه من بفهمم و باور کنم که آیا نگاهت همیشه به من دروغ گفته است؟! برگها به روی زمین می خوردند تو گام برداشتی رفتی... در هوای ابری آسمان سخت گرفته بود...و دلِ من... تو رفتی... تو رفتی و با هر قدمت برگها را لگد کردی و نمی دانستی که با هر قدمت دلِ مرا له می کنی تو رفتی... من ضجه زدم و آسمان بارید!!! اولین دست نوشته ام در 5/آبان/1383 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:40 توسط آیدا |
|
|
از خونه بیرون زد و راه افتاد توی خیابونها،بدونِ هیچ هم پرسه ای،تنها هم پرسۀ اون سایه اش بود.هوا سرد بود و دونه هایِ برف برای زودتر رسیدن همدیگرو هل می دادن.به سرِ چهارراه که رسید اونقدر غرق افکار خودش بود که متوجه هیچ چیز نشد. چهارراه،صدایِ جیغ ماشین که یکدفعه می پیچه توی گوش خیابون،خط سیاه ترمز! روی پردۀ قرمز خون مدهوش افتاده بود.هیچی نمی فهمید،یک لحظه چشمهاش رو به سختی تونست باز کنه ازدحام مردم رو دید ولی وقت هجرت چشمهاش رسیده بود و پلکهای سنگینش روی هم افتاد.همهمۀ مردم که با آهنگ ضبط ماشین قاطی شده بود صدای گوش خراشی رو به وجود آوُرده بود.کمی اونطرفتر سیگار نیمه روشنش به چشم می خورد،سیگاری که تا دقایقی پیش کنار لب اون رهگذر بود و حالا لبۀ جوی.وقتی تیک تاک های ساعت ثانیه ها رو می شمردن اون نفسهای آخر رو می زد.کفشهاش به طرفی افتاده بودن و منتظر رهگذر بودن.رهگذر به روی دست مردم گذشته اش رو مرور می کرد.مردم اونو داخل ماشین گذاشتن امّا دستهاش با تکونی افتاد و پلکهاش برای همیشه بسته شد.این آخرین نفس بود. چهرۀ پریشون راننده و وداع همیشگیِ رهگذر. نوشته شده در آبان 83 ،کلاس شیوه نگارش فارسی در مطبوعات! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:3 توسط آیدا |
|
|
تاریکی غار این که تنها بگویی انسانم ماجرای من است که هنوز خانه ام را بر ستون های تخت جمشید بنا می کنم. هیچ کس کبوتری را بر زمین،سپید نمی داند یا کلاغی را در آسمان سیاه. رنگ معنای دیگری دارد و انسان معنای دیگری. رنگ انسانی است که در دهانه یک غار از آن همه روشنی به تاریکی فرو می رود و آن گاه به دنبال نقطه ای روشن می گردد و آن گاه به دنبال نقطه ای روشن دیوانه می شود و آن گاه به دنبال نقطه ای روشن برق را اختراع می کند و آن گاه با برق خودکشی می کند. مجموعه شعر«پرنده پنهان» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 15:33 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نه تقدیر می خواهد
نه خدا در لوله های آزمایشگاه به دنیا می آیم لباس می پوشم به خیابان می روم روبه روی جهان می ایستم دُرست روبه روی جهان چشم در چشمش. نه من او را می فهمم نه او مرا. عبدالملکیان |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|